مسافر صفحه کاغذی رویای من!
اینجا دیر گاهیست بغض ترانه ها با صدای قدمهای تنهایی شکسته می شود ،
و دلواپسی همانند عطری خوشبو بر سراسر وجودم پاشیده می شود.

آسمان قلبم پر از پرتوهای روشن امید است.
کاش بارانی ببارد به زلالی اشک چشم و افکارم چونان شعری خوش آهنگ شوند.
چشمهای من فقط به نم نم باران سلام می کند.
قلم به دست گرفته ام تا برایت از دریای دلواپسی انتظار،
از اینکه در جاده ی غربت در آخرین آشیانه پرستوی مهاجر نشسته ام
و نگاهم به قدمهایی است که خواهد آمد.
هر کجا باشی، من تنها، به یاد توست که هر شب به آسمان دل می بندم .
به این که بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید.
بخوان....
بیشتر بخوان احساس تازه ی مرا ......

میان من و تو كه صمیمانه دوستت دارم فقط چند شاخه بنفشه
فاصله است وچند ترانه غریب............
هر وقت دستم را به سوی پنجره دراز می كنم می توانم تو را
روی اولین نسیمی كه دامن كشان می گذرد لمس كنم.
با تو هیچ جزیره ای بوی تنهایی نمی دهد......
دلم می خواهد در یك بعد از ظهر بارانی بیایی و آسمانهای تازه را به من نشان بدهی و ستاره هایی را كه برای تو درقلبم كنار
گذاشته ام بشماری..
می دانم كه مثل یك اتفاق سرزده می آیی وابرهای زمینی را كنار
می زنی ولبخند معصومت را از من دریغ نمی كنی .
من منتظرم..
بی صبرانه منتظرم كه یك روز قبل از اینكه پلكهایم برای همیشه فرو بیفتد بیایی و آسمانهای خفته درونم را بیدار
كنی،هیچ جیز زیباتر از نگاه تو نیست........

حرفهایی است برای گفتن و حرفهایی است برای نگفتن و ارزش هر كس به اندازه حرفهایی است كه برای نگفتن دارد....

تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من
با هجومت رو به رو شه
بی هوا بدون مقصد
سمت طوفان تو میرم
من و درگیر خودت کن
تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم
مثل هرروز و همیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن
با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر توام
تو همینجایی همیشه
با تو شب شکل یه رویاس
آخرین نقطه دنیا
تو جهان من همینجاس
تو همینجایی و هر روز
من به تنهایی دچارم
من و نزدیک خودم کن
تا تو رو یادم بیارم
با خیالتو هنوزم مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه من پر تصویرتو میشه
با من غریبگی نکن
با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر توام....
( به این ترانه گوش بدین: http://www.iransong.com/g.htm?id=26436 )

چگونه فراموشت كنم تو را كه سالها خیالم را در سایه ات می دیدم وطپش قلبت را حس می كردم وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می كردم كه خدایا پس كی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموشت كنم تو را كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم برایم همه عشقها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند؟
دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فكر م را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم از آن توست شانه هایم را نپرس دیگر با من غریبه اندو تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می كنند
چگونه فراموشت كنم تو را كه قلم سبزم را به تو هدیه كردم كه حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد؟
دستت را به من بده ، فكرت را به من بده ، سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم تقسیم كنیم.....


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
دیر گاهیست که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری،به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
شبی چند شبیست آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من اِنگار کسی در پی اِنکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟؟!
پس چرا رنگ تو و آینه این قـــدر یکیست؟؟!!
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پــــوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آن الفبای دبستانـــی دلـــــخواه تویــــی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویـــی...

ملا صدرا میگوید :
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کار گشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر
محتاجان برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
نا امیدان را امید میشود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشود
خداوند همه چیز میشود همه کس را........
به شرط اعتقاد،
به شرط پاکی دل،
به شرط طهارت روح ،
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
ومغزهایتان رااز هر اندیشه خلاف
وزبانهایتان رااز هرگفتار ناپاک
ودستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها،نامردمی ها....
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ....
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدایافت نمی شود؟؟؟؟

زمین و زمان را به نظاره نشسته ام
دستانی را در رؤیاهای شیرینم تجسم می بخشم
حرارت تمام آتشفشانهای دنیا را دارد...
صمیمیت محض را منعكس می سازد....
پهناور و وسیع است، همچون دریا
داغ است همانند تمام ریگزارهای سوزان كویر
دلنشین تر از تمامی ترانه ها و زمزمه هاست
و چه خوب شد سایه اش را بر تنهایی دستانم گشود
چونان تنور عشق، گرمم می كند
احساس امنیت می كنم
با همه وجود می خواهم برای دستانت بسرایم...


قشنگ روزگار دل
شبا که با خیال تو، سروی بالش میذارم
برای دیدنت همش ، ستاره ها رو میشمرم
وقتی که خوابم میبره ،چشمای تو سر میرسن
دوباره روییایی میشه،حال و هوای خواب من
اما توگاهی نمیآی ،ما رو تو خواب جا میذاری
روی قرار هر شبت، با دل ما با میذاری
قشنگ روزگار دل! همیشه تو خواب منی
من مثل ایستگاه قطار ، تو سوت سررسیدنی
بذار یه کم بنوشم از، چایی خوش رنگ چشات
منو از این شب کبود ، ببر به سمت روشنی
شبای تلخ دوری ، شبای بی خوابی من
پس چرا هیچی نمیگی؟ خسته شدم! حرفی بزن!
برای یک بار که شده ، موقع بیداری بیا
نگو نمیشه عشق من ، اگه دوستم داری بیا....
تا کی به عشق دیدنت ، توشهر خواب سفر کنم؟
بگو تا کی به جای تو،با خوابای تو سر کنم؟
اگه دوستم داری بیااااااااااااااااااا


پیمان و پونه