تبلیغات
sher


به نام آنكه جان پروانه اوست

 


جرات
پنجشنبه 28 تیر 1386

 

هیچ وقت جرات نكردم اول اسمت را روی دستم بنویسم
هیچ وقت عاشق خوبی نبودم

هیچ وقت نگاهت عاشقانه نبود

 در نگاهم هیچ وقت دوستدارت را دوست نداشتی

همیشه با رقیب رفتی

ندیدی پشت سرت تنهاایستاده ام

همیشه گلی كه برایت داشتم پژمرد

هدیه كردمش به آب

همیشه بی وفا تو بودی

 تنهای تنها من گوشه پنجره چشم دوخته ام به تو

     تو می روی پنجره را باز می كنم می خواهم صدایت بزنم
 اما تو رفته ای ونیم نگاهم زیرآوارهیچ می میرد

        شیشه تر شده است اسمت رامی نویسم به بخار شیشه

می ریزی پاك می شوی ومی روی...........!
                                                                    






نوشته شده توسط pooneh در پنجشنبه 28 تیر 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ

به تو می اندیشم!!
پنجشنبه 28 تیر 1386

   
                

 وباز و دوباره باز در این تنهایی ، دور از تو به تو می اندیشم
به تو که بهترینی ، به تو که همیشه دور از منی اما در قلبم
به تویی که همه آرزویم هستی ، همه زندگیم
من در جاده پر پیچ و خم زندگی به انتظارت ایستاده ام تا بیایی
بیایی ومرا از این ابرهای سیاه دلتنگی دور کنی
چشم هایم را به آسمانی که خدایت در آن است دوخته ام

و دستهای خسته ام را سوی او دراز کرده ام

و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی
بیایی و مرا به سرزمین آب های نقره ای ، به سرزمین آرزوها ببری
و امشب باز به گذشته مینگرم
آنجا که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی
و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی

و امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست

آه...پس کی می آیی؟

چشمهای خسته ام انتظار آمدنت را می کشند
تو که می دانی چقدر محتاج نگاهت گشته ام
پس بیا و با نگاه آسمانیت، با قلب پرامیدت وبا دستهای مهربانت

مرا از این جهنم بی تو بودن به بهشت چشمانت ببر

تا در کنارت واژه های دیگر نیز معنا پیدا کنند

آخر من اینجا تنها انتظار را خوب لمس کرده ام.... 

و من هیچ گاه از اندیشیدن به تو ، از انتظار تو دست بر نمی دارم

آنقدر به تو می اندیشم تا روزی که مشعل زندگی ام به
خاموشی سپرده شود

                             به تو می اندیشم گلم.....
   
                     




نوشته شده توسط pooneh در پنجشنبه 28 تیر 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ

همیشه طلوع من
پنجشنبه 28 تیر 1386

پرستوی پرواز من

یاد زیبایی در ذهن من

مدتی ست دلی در رد پای تو جای مانده است

 وقلبی در ندیدنت شكسته است

با تو بودن تمام زندگی مرا بس

وبی تو بودن آخرین اكسیژن نفس

هنوز امتداد چشمانم بدرقه ات می كند

و هنوز پایی هست كه همراهیت كند

ای ابتدای داستان عشق ای آیینه زلال و


پاك آب


 وای همیشه طلوع من می دانی خسته


 شده ام ازاین واژه ها كه آدم را پیچیده می كنند

پس می خواهم


 ساده ساده از دل برایت بگویم . از نو:

        

          سلام.......

             دلم به شمار ستارگان برایت تنگ شده است

              و بیشتر از این شمار

                                                دوستت دارم.....
 
                                                                   




نوشته شده توسط pooneh در پنجشنبه 28 تیر 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ

تو
پنجشنبه 28 تیر 1386

  دلم در سینه احساس غریبی میكند،
بهانه میگیرد،تو را می خواهد.....
تو نیستی
 و
به جز خوشبختی همه چیز اینجا هست!!
می نویسم:
امشب نیزچون تمام شبها دلم هوایت را كرده است......

 



  

اینجا باران چه سرد است.زیر باران میمانم تا پر از نم نم قطراتش
    شوم.


 بار دیگر تو در ذهنمی و آسمان كتابم پر از واژه های ناب می شود.

 بهاری شده ام
 خیس خیس.و در لحظه آخر شر شر میریزم.
  سخت است ...
                 خیلی سخت........




نوشته شده توسط pooneh در پنجشنبه 28 تیر 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ

سکوت
پنجشنبه 28 تیر 1386


یك سال نقش فاصله هامان سكوت بود

شاید برای حرف زدن از عشق زود بود

 ای كاش قفل سخت سكوت تو می شكست

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی

اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

آری كویر تشنه به باران نمی رسد

این قصه تا ابد به پایان نمی رسد......




نوشته شده توسط pooneh در پنجشنبه 28 تیر 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ

کاش میدانستی
پنجشنبه 28 تیر 1386

کاش می دانستی ......

 کاش می دانستی...

دل من با تو به معراج خدا خواهد رفت

دل من با تو فقط می ماند

چشمهایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند

کاش می دانستی...

عشق من معجزه نیست

    عشق من رنگ حقیقت دارد

اشکهایم به تمنای نگاه  تو  فقط می بارد

کاش می دانستی...

دختری هست که احساس  تو  را می فهمد

و تو را در تب دستان خدامی جوید

دختری هست که از اسم قشنگ تو دلش تنگ شده

دختری از تب عشق تو دلش می گیرد

دختری از غمت امشب به خدا می میرد

کاش می دانستی...

 

 تو  فقط مال همین قلب پر احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد

اشکهای دل من زیر قدوم تو فقط می ریزند

 تو  نمی دانی من

چه قدر عشق تو را می خواهم

آسمان پیش نگاهت به زمین می افتد

آسمان کمتر از آنست بگوید که تو را من چه قدر می خواهم

 تو صدا کن من را

 تو  صدا کن که پر از رویش یک یاس شوم

 تو بخوان تا همه احساس شوم

کاش می دانستی...

شعرهای دل من پیش نگاه  تو  بخاک افتاده است

کاش احساس دلم

توی دستان تو و پیش نگاهت می مرد

به سرم جیغ بکش

به سرم داد بزن تا که بدانم تو حقیقت داری

تا بدانی که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری

باز هم این همه عشق

این همه عشق برای دل تو نا چیز است

و خدا نطفه این عشق تو را در دل من می کارد

من به دستان تو ایمان دارم

مثل احساس غریبی که به قرآن دارم

نیستی تا که بدانی نفسم می گیرد

بی تو احساس دلم می میرد

                       

دل من با تو به افلاک سفر خواهد کرد

از همه زیور این خاک گذر خواهد کرد

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

 تو  نباشی به خدا

بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم

کاش می دانستی..
                      کاش می دانستی......

                                                   




نوشته شده توسط pooneh در پنجشنبه 28 تیر 1386 و ساعت 08:07 ق.ظ

پیمان و پونه