تبلیغات
زمین و زمان را به نظاره نشسته ام
دستانی را در رؤیاهای شیرینم تجسم می بخشم
حرارت تمام آتشفشانهای دنیا را دارد...
صمیمیت محض را منعكس می سازد....
پهناور و وسیع است، همچون دریا
داغ است همانند تمام ریگزارهای سوزان كویر
دلنشین تر از تمامی ترانه ها و زمزمه هاست
و چه خوب شد سایه اش را بر تنهایی دستانم گشود
چونان تنور عشق، گرمم می كند
احساس امنیت می كنم
با همه وجود می خواهم برای دستانت بسرایم...


ملا صدرا میگوید :
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کار گشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر
محتاجان برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
نا امیدان را امید میشود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشود
خداوند همه چیز میشود همه کس را........
به شرط اعتقاد،
به شرط پاکی دل،
به شرط طهارت روح ،
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
ومغزهایتان رااز هر اندیشه خلاف
وزبانهایتان رااز هرگفتار ناپاک
ودستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها،نامردمی ها....
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ....
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدایافت نمی شود؟؟؟؟


پرستوی پرواز من
یاد زیبایی در ذهن من
مدتی ست دلی در رد پای تو جای مانده است
وقلبی در ندیدنت شكسته است
با تو بودن تمام زندگی مرا بس
وبی تو بودن آخرین اكسیژن نفس
هنوز امتداد چشمانم بدرقه ات می كند
و هنوز پایی هست كه همراهیت كند
ای ابتدای داستان عشق ای آیینه زلال و
پاك آب
وای همیشه طلوع من می دانی خسته
شده ام ازاین واژه ها كه آدم را پیچیده می كنند
پس می خواهم
ساده ساده از دل برایت بگویم . از نو:
سلام.......
دلم به شمار ستارگان برایت تنگ شده است
و بیشتر از این شمار
دوستت دارم.....


وباز و دوباره باز در این تنهایی ، دور از تو به تو می اندیشم










آنقدر به تو می اندیشم تا روزی که مشعل زندگی ام به
خاموشی سپرده شود
به تو می اندیشم گلم.....


هیچ وقت جرات نكردم اول اسمت را روی دستم بنویسم
هیچ وقت عاشق خوبی نبودم
هیچ وقت نگاهت عاشقانه نبود
در نگاهم هیچ وقت دوستدارت را دوست نداشتی
همیشه با رقیب رفتی
ندیدی پشت سرت تنهاایستاده ام
همیشه گلی كه برایت داشتم پژمرد
هدیه كردمش به آب
همیشه بی وفا تو بودی
تنهای تنها من گوشه پنجره چشم دوخته ام به تو
تو می روی پنجره را باز می كنم می خواهم صدایت بزنم
اما تو رفته ای ونیم نگاهم زیرآوارهیچ می میرد
شیشه تر شده است اسمت رامی نویسم به بخار شیشه
می ریزی پاك می شوی ومی روی...........!


قشنگ روزگار دل
شبا که با خیال تو، سروی بالش میذارم
برای دیدنت همش ، ستاره ها رو میشمرم
وقتی که خوابم میبره ،چشمای تو سر میرسن
دوباره روییایی میشه،حال و هوای خواب من
اما توگاهی نمیآی ،ما رو تو خواب جا میذاری
روی قرار هر شبت، با دل ما با میذاری
قشنگ روزگار دل! همیشه تو خواب منی
من مثل ایستگاه قطار ، تو سوت سررسیدنی
بذار یه کم بنوشم از، چایی خوش رنگ چشات
منو از این شب کبود ، ببر به سمت روشنی
شبای تلخ دوری ، شبای بی خوابی من
پس چرا هیچی نمیگی؟ خسته شدم! حرفی بزن!
برای یک بار که شده ، موقع بیداری بیا
نگو نمیشه عشق من ، اگه دوستم داری بیا....
تا کی به عشق دیدنت ، توشهر خواب سفر کنم؟
بگو تا کی به جای تو،با خوابای تو سر کنم؟
اگه دوستم داری بیااااااااااااااااااا


کاش می دانستی ......
کاش می دانستی...
دل من با تو به معراج خدا خواهد رفت
دل من با تو فقط می ماند
چشمهایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند
کاش می دانستی...
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشکهایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
کاش می دانستی...
دختری هست که احساس تو را می فهمد
و تو را در تب دستان خدامی جوید
دختری هست که از اسم قشنگ تو دلش تنگ شده
دختری از تب عشق تو دلش می گیرد
دختری از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی...
تو فقط مال همین قلب پر احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
اشکهای دل من زیر قدوم تو فقط می ریزند
تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم
آسمان پیش نگاهت به زمین می افتد
آسمان کمتر از آنست بگوید که تو را من چه قدر می خواهم
تو صدا کن من را
تو صدا کن که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی...
شعرهای دل من پیش نگاه تو بخاک افتاده است
کاش احساس دلم
توی دستان تو و پیش نگاهت می مرد
به سرم جیغ بکش
به سرم داد بزن تا که بدانم تو حقیقت داری
تا بدانی که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو نا چیز است
و خدا نطفه این عشق تو را در دل من می کارد
من به دستان تو ایمان دارم
مثل احساس غریبی که به قرآن دارم
نیستی تا که بدانی نفسم می گیرد
بی تو احساس دلم می میرد

دل من با تو به افلاک سفر خواهد کرد
از همه زیور این خاک گذر خواهد کرد
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
تو نباشی به خدا
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم
کاش می دانستی..
کاش می دانستی......

یك سال نقش فاصله هامان سكوت بود
شاید برای حرف زدن از عشق زود بود
ای كاش قفل سخت سكوت تو می شكست
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست
من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی
اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام
دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام
آری كویر تشنه به باران نمی رسد
این قصه تا ابد به پایان نمی رسد......


پیمان و پونه